|
نقش خیال | ||
|
زمان میگذرد...ثانیه ها یکی پس از دیگری...گوی سبقت را میربایند...
زمان میگذرد ... و میمانم در حسرت ثانیه های بی بازگشت... غرق در افکار بی سامان خود... غرق در اشتباهی که اگر مرتکب نمیشدم امروزم چه زیبا میشد... شکستم دلی را...بی بهانه... خدایا شرمندگی کافی نیست... و چه بیرحمانه من روی دلی پا گذاشتم... زمان میگذرد... اما به قول عزیزی: "دکمه برگشت ندارد" (اناربانو) برچسبها: زمان, برگشت, بیرحمانه, دل, ثانیه [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 18:6 ] [ اناربانو ]
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:51 ] [ اناربانو ]
یاد من باشد دلی را نشکنم شاخه یا برگ گلی را نشکنم
یاد من باشد در این دنیای بد حرمت دوستی ها را نشکنم یاد من باشد که از بی صبریّه خویش از وقاحت،شیشه ها را نشکنم یاد من باشد که گرخود نازک دلم حرمت دلهای کوچک نشکنم (اناربانو) (تقدیم به کبوتر پاک و کوچکی که معرفت می آموزد) برچسبها: کبوتر, معرفت, کوچک, دل, گل [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:25 ] [ اناربانو ]
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهم باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم (از منظومه لیلی و مجنون) برچسبها: مجنون, لیلا, کشته, عشق [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:2 ] [ اناربانو ]
کمی پنهان زچشم دیگران،تنها،نگر بر این دل خسته...
بگو با من؛از این دنیا و آدمها مشو خسته... بگو با من که تاشاید ببخشاید نگاه گرم تو برمن،نمِ بارانِ باران را... ویا شاید بخشکاند.... نمیدانم... الهی !من... ز دار و دیرِ این دنیا تو ررا دارم... کمی نازُک دلم اما...برای بار آخر هم امیدم را نمیبازم... که من تنها تو را دارم... که من تنها...
(اناربانو)
برچسبها: دل خسته, امید, تنها [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:49 ] [ اناربانو ]
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 18:27 ] [ اناربانو ]
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 10:5 ] [ اناربانو ]
در دلت بی اختیار کاشتی بذر عاشقی یکدم نپرسیدی زمن آیا تو هم مثل منی؟
من به دنبال جوابی تا کنم قانع تورا تو به دنبال سرابی تا کنی عاشق مرا
گفتم و یکسر تو را راندم زعشقم تا ابد رفتی و یکدم نکردی یک نگه پشت سرت (اناربانو) [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 19:6 ] [ اناربانو ]
به تو که فکر میکنم انگار بند بند وجودم پر میشود از ترانه ابدیت...
همان ترانه ای که سالهاست در گوشم زمزمه میشود... گاه میگویم کاش ترانه های دلتنگی اینگونه در نگاه غریب روزگار گم نمیشد... و من میماندم و نوای بینوایی همان ترانه ها که آمدنت را برایم زمزمه میکند... هنوز هم در گوشم طنین می اندازد این نوای زیبای غربت وتو را میخواند از پشت نگاه های منتظر... ای کاش می دیدی ای نگاه های نگران به هرسو را...و میدانم که میبینی اما انگار که ما نمیبینیم که چه کردیم... چه کردیم که آمدنت آنقدر طول کشیده و چه میکشی از این ندانم کاری ما... امده ام بگویم شرمنده ام...اما مگر کافیست؟ هنوز هم باور ندارم حرفی را که گفته ام...نکند باز بلغزم...نکند اینبار هم.... اما نه...این بار اگر مدد کنی یک منتظر واقعی خواهم ماند... انگار کمی سبک شده ام...و این قلبم را آرام میکند و می دانم که شنیدی صدایم را... (اناربانو) [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 10:11 ] [ اناربانو ]
آسمان بغض میکند و دل تنگش را که دیر زمانیست از هیاهوی این دنیای پر درد به تنگ آمده راخالی میکندو غصه هایش را که هر کدام قصه ای است از من ها و ما ها بیرون میریزد.شانه اش تاب به دوش کشیدن این بار گران را ندارد.به تنگ آمده با دیدن رنج های آدمیان به تنگ آمده.او نیز میبیند ولی افسوس که صدایش گوشی را متوجه خود نمیکند.اینک بغض کرده و یارای تحملش نیست.،او نیز به تنگ آمده از هرچه در این دنیاست به تنگ آمده... چشمانم میبارد،گونه هایم ترمیشود...ودلم خالی میشود از بغضهای بی انتهای ثانیه های تنهایی... و صدای قطره های باران...چه ترانه ای زیباتر از این؟ به پشت پنجره میروم...و دانه های بی امان باران چه عاشقانه تر میکند این دیوار شفاف را و چه نرم میبارد... حالا همه چیز زیباست!آسمان زیباست!باران زیباست! و ... (اناربانو)
با تشکر از عمارگراف... برچسبها: باران, آسمان, بغض [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 22:2 ] [ اناربانو ]
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 19:48 ] [ اناربانو ]
ای دل تو پنهان میکنی عشقم تو کتمان میکنی
از مستی و دیوانگی خود را هراسان میکنی من گویمت یکسر بیا گویی که دل مست ریا هیهات از این جور و جفا نالان میا نالان میا... (اناربانو) [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 0:10 ] [ اناربانو ]
دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان
بساطش را پهن کرده بود،فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو
میکردند و هول می زدند و بیشتر میخواستند.توی بساطش همه چیز
بود:غرور،حرص،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت.هرکس چیزی می خرید و در ازایش
چیزی می داد .بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای از
روحشان را،و بعضی ها ایمانشان را و بعضی ها آزادگیشان را.شیطان می خندید و
دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را به هم می زد،دلم می خواست تمام نفرتم را
توی صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند.موزیانه خندید و گفت:من کاری به کسی
ندارم،فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم.نه قیر و قار
میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی را از من بخرد،میبینی آدمها خودشان دور
من جمع شده اند.
جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت:البته تو با اینها فرق میکنی.تو آگاهی و مومن.هوشیاری و ایمان،آدم را نجات میدهد.اینها ساده اند و گرسنه.به هرچیزی فریب میخورند.از شیطان بدم می آمد،حرفهایش،اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند،و او هی گفت و گفت گفت... ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خودم گفتم:بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد،بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم،در جعبه کوچک عبادت را باز کردم؛توی آن اما چیزی جز غرور نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم،دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود،فهمیدم که آن را کناربساط شیطان جا گذاشتم،تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش میکردم،تمام راه خدا خدا میکردم،میخواستم یقه ی نامردش را بگیرم و عبادت دروغیش را توی سرش بکوبم.و قلبم را پس بگیرم،به میدان رسیدم.شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل.اشکهایم که تمام شد،بلند شدم،بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم...صدای قلبم را. همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود. (متن از خودم نیست...) [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 20:47 ] [ اناربانو ]
صدای شُرشُر باران...نوای آهنگین قطره ها...زیباست،اما دلگیر...صدای قطره ها مثل سوزن توی دلم فرو میرود...و من انگار غمی سنگین روی دلم مینشیند...وای باران!نگذار دلم بیش از این غصه دار باشد...نگذار از تو متنفر باشم...ونگذار برای همیشه پاکیت را نماد غصه و غم بخوانم...بایست!بارش کافیست...با آمدنت چه دلم میگیرد...بایست باران... (اناربانو) برچسبها: باران, شرشر, آهنگ, قطره [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 21:31 ] [ اناربانو ]
گفتم بیا ای همسفر دستم بگیر باخود ببر
تنها نرو ازپیش من نالان مرو از کیش من گفتا که من مست توام گریان من از دست تو ام آیا گشودی خانه ات بر من و یا بیگانه ات گفتم که ای یار غریب با من مگو چونین عجیب گر تو زمن ناراحتی مگذار بر من منّتی ناز رخت بر خانمان بگشوده ام بر آسمان اندر دلم غوغا شود گویی که من،ما میشود... (اناربانو) برچسبها: یار, غریب, ناز, آسمان, غوغا [ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 10:46 ] [ اناربانو ]
نگه کردم ،نگاهت را ندیدم عمق چندانی...
سفرکردم که تا شاید ،بجویم صبح بیداری... که ناگه از دل خسته،دمی دیگر نوا آمد: تو ای انسان بی پروا؛الا انسان بی فردا... کجا خواهی بمانی تو؟چرا خواهی ،نخواهی تو... مرا بشنو ز عمق کوچک خسته... و من اما دلم تنهاست؛دلم بازیگری رسواست... نجاتم ده تو ای خالق... مکن زین پس فراموشم،بگو من را،بیا اکنون در آغوشم... از این بازیگر دنیا رهایم کن،در این نفرتگه دیرین صدایم کن... چرا هستم،چرا باشم،شده آهنگ هر روزم... تو کاری کن که تا شاید،شود رنگ غزل دوشم... (اناربانو) برچسبها: بازیگر, رسوا, عمق, دنیا [ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 13:22 ] [ اناربانو ]
میگویند:دارد می آید...
اما چه آرام و بی صدا،اینبار صدای قدم هایش را نشنیدم... نمی دانم...شاید گوشهایم سنگین شده و یا شاید او اینبار کفش هایش را در آورده تا من صدای پایش را نشنوم... حالا هم گیجم،حالا هم که آمدنش را بارها شنیده ام گیجم و باور ندارم آمدنش را... و چه غوغایی کرده اند برای استقبال از او...خوش به حالش، چه مهم میدانندش... اما من،هنوز هم گوشهایم صدای آمدنش را نمیشنوند... (اناربانو)
برچسبها: بیصدا, کفش, می آید, گوش [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 18:7 ] [ اناربانو ]
دیرزمانیست دل هوای کوی یار کرده و دردش را درمان دلی نیست...
دیرزمانیست در سر، آرزوی دیدار دوست است و در دل، شوق وصل اوست... میگویند انتظار خوش است و پایان آن خوشتر...اما...مولا جان! این جمعه هم آمد و تو هنوز ما را لایق آمدنت نمیدانی!" و من هنوز چشم به راهت میمانم... جمعه ها را یکی یکی به امید آمدنت میگذرانم... آقا جان !شاید هنوز لایق دیدنت نشده ام؟.سالهاست آرزوی دیدن تو بر این دل مانده ...و تو این بنده حقیر را لایق نیم نگاهی هم نمیدانی..بگذار دلم به همان نامه هایی خوش باشد که با قطره قطره اشکم مینویسم تا شاید دل دریاییت را به طوفان وجودم پیوند دهد و از این سرگردانی و آشفتگی به آرامش برساند. مولایم این روزها تا به دری بسته میخورم آرزوی آمدن تو بیشتر از هر چیزی بر زبانم جاری میشود...خوب میدانم که بیایی دیگر هیچ دری بسته نمی ماند...دیگر این دل واین دنیا برام تنگ نمیشود...پس بیا ... بیا و با آمدنت دنیایم را زیبا کن...بیا که زیبایی معنا بگیرد و من بدانم مفهوم این واژه را و دل بس کوچکم را آنقدر وسعت بخش تا جایی نماند برای بهانه های بی بهانه ی من... (اناربانو) برچسبها: بهانه, مولا, لایق [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 9:32 ] [ اناربانو ]
گونی را روی دوشش انداخته و پاهایش را از زمین بلند کرده
تا بهتر داخل سطل زباله را ببیند... سطل ،بزرگ بود و گود. آشغالها را با دست،زیرو رو میکند....بطری نوشابه را بیرون میکشد... چهره اش از شادی باز میشود...انگار به به گشتن درون آشغالها امیدوار میشود... ومن، هنوز قیافه ی پسرک در ذهنم تداعی میشود...پسرک و شادی که در چهره اش بود... (اناربانو) برچسبها: امید, شادی, آشغال [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 16:17 ] [ اناربانو ]
و من گم میکنم نشانیت را ...در پس کوچه های دلتنگی...
به کجا خواهم برد این قلب شکسته از هجوم سایه های تاریکی را... و تو می آیی ...با دنیایی از مهر و عاطفه...با لب هایی که الفبای مهربانی را بهتر از هرکسی هجی خواهی کرد...ومن تا آنروزچشم به راهت می مانم... وتو می آیی...و تو... اللهمّ عجّل لولیّک الفرج... (اناربانو)
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 23:21 ] [ اناربانو ]
|
||